مرتضى راوندى
135
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
بود ، قرنها دور شدهايم . در شاهنامه ، جنگ ، جنگ بازوهاست و جواب دشمن در ميدان نبرد داده مىشود ، تنها مهم اين است كه شخص معتقد شود كه در صف حق و نيكى شمشير مىزند ، در مثنوى ميدان وسيعتر شده است ، پيش از آنكه كسى در كارزار با دشمن روبرو شود از خود مىپرسد : خود من چه كسم ؟ و اصولا چرا جنگ بايد باشد ؟ و اين مرزها و اختلافهاى نژادى و قومى و عقيدتى چيست ؟ به اين ترتيب مىبينيم كه در اينجا صفها جابجا شدهاند ؛ جنگ در درجهء اول ، جنگ درون و جنگ خانگى است پاى دشمنى بسى سهمناكتر از ضحاك و افراسياب و گرسيوز در ميان است و آن « نفس » خود انسان است از اينجاست كه پيكار بايد شروع شود . دنياى مثنوى ، دنياى وحدت است نه افتراق و كشاكش ، هرجا بيگانگى باشد در روح است ، زبان و مليّت ، هرچه هست گوباش . اى بسا هندو و ترك همزبان * واى بسا دو ترك ، چون بيگانگان « 1 » راجع به جنبش و رستاخيز مردم متوسط و ميانه حال ايران براى احياى حيات سياسى و ادبى و زندهكردن استقلال ايران بهعنوان يك كشور مقتدر خاورميانه ، صاحبنظران عقايد گوناگونى ابراز كردهاند بهنظر مجتبى مينوى : در مدت دو قرن ابتداى اسلام همهچيز مردم ايران كمكم عربى شده بود ، دين عربى بود ، حكومت در دست عرب بود ، زبان رسمى و ادارى مملكت زبان عربى بود ، سياست عربى بود ، قصه و شعر و ادبيات همگى عربى بود ، مردم كمكم فراموش كردند كه ادبياتى داشتهاند ، قصصى داشتهاند ، تمدن و فرهنگى داشتهاند ، اما بعد از اين دويست سال ، كمكم توجهى به نژاد و مليت پيدا شد ؛ مليت مطابق مفهوم خودشان نه برطبق مفهوم جديد كلمه ، كلمات زيادى از زبان عربى داخل زبان فارسى شده بود و مىشد ؛ و لغات دو زبان بهم مىآميخت ، خواه صحيح خواه به لهجه عجمى ، كلمات عربى را تلفظ مىكردند و گاهى معنى آنها را تغيير مىدادند ، در ميان طبقهء فهميدهتر ، مردمى يافت مىشدند كه هردو زبان را مىدانستند هم عربى را و هم فارسى جديد را ، شروع كردند به اين زبان فرس جديد شعر گفتن و كتاب نوشتن و كتاب از عربى ترجمه كردن . از داستانهاى قديم ، داستانهاى متعلق به ماقبل اسلام مقدارى در ميان مردم هنوز بوده ، چه دهقانها و چه مؤبدها و هيربدها و ساير كسانى كه هنوز با فرهنگ و قوانين و
--> ( 1 ) . نقل از « حماسه انسان كامل در مثنوى مولانا » نوشتهء دكتر اسلامى ندوشن ، مجله نگين ، شماره 106